حمد الله مستوفى قزوينى

234

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

سپهبد مطوّق بُد عمزادِ او * برفتند چون شير پرخاشجو چنان نابيوسان « 1 » درآمد ز راه * كه كس هيچ آگه نشد ز آن سپاه بُد اين قوم ناساخته آن زمان * فتادندشان در ميان دشمنان نديدند اين قوم پرواى جنگ * شد از بيمِ سر بر سپه جاى تنگ 65 ابو العز پياده ز آوردگاه * شد اندر حصارى گريزان ز راه شدند بيشتر لشكرش كشته‌زار * گريزان شدند ز آن سوارى هزار چو آمد بر مكتفى اين خبر * از اين آگهى گشت آسيمه سر ز غيرت بر اين كار سوگند خورد * كه تا برنيارد از آن قوم گرد دگر هيچ كارى نگيرد به پيش * اگر بايدش جنگ جستن به خويش 70 غلامش كه بُد بدر كوچك به نام * به حكمش بشد با سپه سوى شام نبرد آوريدند و او هم شكن * در آوردگه يافت ز آن انجمن شكسته بر مكتفى آن سپاه * رسيدند باز از صف رزمگاه محمّد كه بودش سليمان پدر * سئم ره روان شد بدان بوم‌وبر سپه برد و جنگى گران آوريد * شب از جنگ جستن همان نآرميد 75 به پيكار او قرمطى شد زبون * ز هر گوشه‌اى هر يكى شد برون حسين با دو عمزاده و يك غلام * گريزان سوى باديه شد ز شام به ديهى رسيدند و آن يك غلام * بشد تا خرد بهر ايشان طعام مر او را گرفتند آن ديهيان * نهاد او در آن راستى با ميان شدند اهل ديه و گرفتندشان * به بغداد از آن ديه بردندشان 80 خليفه تبه كردشان زارزار * جزين شان نبُد اندر آن زشت‌كار به بصره درون نصر هم اين‌چنين * ببردى دلِ مردمان را ز دين از او عاملان خليفه براند * خراج آنچه بودى سراسر ستاند سوى واسط و حوريان « 2 » همچنان * كشيدى به بد دست آن مردمان « 3 » خليفه به جنگش سپاهى گران * فرستاد گردان جنگاوران

--> ( 1 ) ( ب 62 ) . سب : جنين تا سوشان . ( 2 ) ( ب 83 ) . حورى : قريه‌اى است نزديك دُجيل در عراق . ( معجم البلدان ياقوت ، ذيل حورى ) . ( 3 ) ( ب 83 ) ( دوم ) . سب : دست آن بدگمان .